یکشنبه 27 مرداد ماه سال 1387 ساعت 3:00 PM

نشسته بودم لب بلندترین بلندی ماه و داشتم فکر می کردم چقدر آمدن به ماه آسان است و احتیاج نیست که زبان دومی بلد باشی، تافل یا هر مدرک دیگری داشته باشی ، خیلی راحت رفتم سفارتخانه و ویزای سفر به ماه را گرفتم ، بهانه نیاوردند که شاید برنگردی یا سِنَت کم است یا اینکه ما به مجردها ویزا نمی دهیم .رفتم و همان آرزوی قدیمی با من بود که تو هم باشی و آمدی مثل همیشه .امروز بدجور هوایی شده ام . هوایی تو که نیستی و نمی دانم چه می کنی . حتی دیشب که ماه گرفتگی بود و از روی زمین یک پرده نازک و سیاه رنگ افتاده بود روی ماه ، ماه عزیزم ، سرزمین موعود من ، و من از آن بالا نمی توانستم زمین را ببینم چون که خورشید ، خورشید بزرگ بینمان بود اما تو بودی و هیچ غمی نبود و ملالی نبود جز دوری دوستان عزیزم که قرار است آنها، همه اشان بیایند پیشم و آن وقت خوشبخت خوشبختم .بینهایت و تا همیشه ، حالا همه شبهایم پر ستاره است ، حتی آن شب دیدم که پدر بر فرش کوچکی روی پشت بام دراز کشیده  ، سیگاری روشن کرده بود و دلش می خواست شهابهایی که گفته بودند می بارند ، ببیند . اما من می دانستم ، دلش برای من تنگ شده بود و می خواست مطمئن شود ماه هست و مثل همیشه می تابد .من دلم خوش است به گرفتن مدرکهای کذایی از این دانشکده و یا آن و آنها فکر نان شب . من فکر داشتن یک دستگاه بافندگی بر روی ماه تا پارچه هایی ببافم  و لباس کنم بر تن گل سرخم تا از سرمای شبانه ماه نلرزد . من فکر رفتن و ترک کردن ، آنها فکر پایبند کردن من به این زندگی . هر شب خواب می بینم . خواب رفتن ، خواب آب . خواب رفتن آن طرف آب که برای آنها رویایی مضحک و خنده دار است و برای من آرزویی شدنی . دستهایم رنگی است . داشتم تابلوی سفر به ماه را در کنار گل سرخم تمام می کردم که باز هم از خواب پریدم و دیدم که دیگر ماه چادر سیاه را از صورت قشنگش کنار زده و ستاره ها به روی ماهش می خندند .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 23 مرداد ماه سال 1387 ساعت 7:51 PM

وقتی به این لحظه می رسم ، به این لحظه که فقط مخصوص خودم است ، من نیستم ، و موسیقی morricone به جنون می کشاندم  ، به جنون نوشتن ، به عریانی و فراموش کنم آن سوم شخص لعنتی که خودم را پشت آن پنهان کرده بودم ، همیشه دلم می خواهد یک روز به جای اینکه روی این حروف فشار بدهم ، روی کلاویه های یک پیانو بنوازم ، می شود یک موسیقی را نوشت یا یک نوشته ای را موسیقی کرد ؟ دلم برای از خودم نوشتن تنگ شده بود ، هیچ وقت تصور نمی کردم این بعد از ظهرهای کشدار و داغ این تابستان بهتر از همیشه ها باشد ، به اندازه روزهای سرد زمستانی ! این دیدارهای شگفت انگیز و فراموش نشدنی دوستهای عزیزم : المیرا ، ملاحت و هاله نیرویی به من داد که دوباره عاشق شوم ، نمی دانم ، اما دیشب یک جور ِ خوبی دلتنگ و عاشق بودم که خیلی وقت بود این احساس ِ به قول قلندربانو قلمبه با من نبود که حتی بخواهد کار دستم بدهد ، شاید بوسه ای و آغوشی گرم ! اگر بلانش و نفر دیگر را هم می دیدم این روزها بهترین می شد . لحظه ها برایم باارزش شده اند . از وقتی الکوس و اوریانا همراهی ام می کنند با کتاب یک مرد فالاچی  . و خواب های عجیبی که می بینم . ماهی آبی رنگی که توی دستم چه راحت انگار پرواز می کرد و وقتی افتاد توی آب رنگش عوض شد .از خستگی کار توی اتوبوس خوابم می برد و وقتی به ایستگاه آخر می رسم تکانم می دهند که بیدار شو باید پیاده شوی . کاش این خوشبختی کوچکم خواب نباشد .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 20 مرداد ماه سال 1387 ساعت 10:43 PM

وقتی دور بودی ،

نمی دانستم این همه عاشقت هستم ،

نمی دانستم ،

نمی دانستم که چقدر صدایت را دوست دارم ،

حالا که نزدیکی

نگاهت ، صدایت ، خنده هایت تا همیشه با من است .

تا ابد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 15 مرداد ماه سال 1387 ساعت 8:00 PM

صعود

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 8 مرداد ماه سال 1387 ساعت 8:21 PM

تداوم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 3 مرداد ماه سال 1387 ساعت 2:02 PM
تلاش
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 28 تیر ماه سال 1387 ساعت 9:09 PM
وقت رفتن
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387 ساعت 12:54 PM

زن پشتش را به مرد کرد و خوابید . مرد با دست محکم صورت زن را به طرف خودش کرد و گفت : بعد از ده روز می گویی نه ؟ و زن گفت حوصله اش را ندارم .

چراغ خواب کوچکی روشن بود .

مرد عصبانی شد و سیلی محکمی به صورت زن زد . زن خودش را جمع کرد و ناخود آگاه دستش را بسمت صورتش برد .

مرد زن را رها نکرد و همین طور او را زیر مشت و لگد گرفت . حالا صدای ناله زن بلند شده بود . گریه می کرد . و مرد همچنان حرف می زد و زن را کتک می زد .

مرد دیگر خسته شده بود . و زن مچاله گوشه تخت افتاده بود . عقل مرد رفته بود جای دیگرش و فقط با آن فکر می کرد . و تا کام خود را نگرفت زن را رها نکرد .

ساعت از چهار گذشت و بالاخره چراغ خاموش شد .

صبح که بیدار شد ، فکر کرد زن هنوز قهر است . تکانش داد . زن همانطور مانده بود و بدنش سرد سرد .زن مرده بود .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387 ساعت 9:00 PM

دخترک که همان دختر ِِ کوچک می شود ، که هر کس می دیدش فکر نمی کرد بالای بیست و پنج سالش باشد و همه زیر ِ آن را تخمین می زدند بعضی عصرها یا غروبها چادری با گلهایی بزرگ شبیه بنفشه های دم ِ عید یا گلهای گلابگیری قمصر ِ کاشان به سر می کرد ،و می آمد  می نشست رویِ  مبلهایِ استیل ِ نارنجی و چشمهایش را می دوخت به بندهای ِ اسلیمی و گلهای ِ ختایی ِ وسط ِ قالی ِ کاشان ِپهن ِوسط ِ پذیرایی. قبل از آنکه چادرش را بسر کند ،گاهی دلهره می گرفت .با اینکه خیلی کار داشت برای انجام دادن و فکرش پر بود اما باز هم دلشوره ول کُنش نبود . هیچ کس هم نمی فهمید .از صبح شروع می کرد به شستن و سابیدن .تمام خانه را مثل روزهای قبل از سال نو، می تکاند .آخر سر هم نوبت خودش می رسید .دوش آب ِولرم می گرفت . موهایش را با دقت خشک می کرد و با بُرس پیچ بزرگی صاف و لختشان می کرد ، می ریخت روی ِ شانه هایش. ماتیک ِ کمرنگی می زد . عطر ِمورد ِ علاقه اش را کمی به گردنش می پاشید ، کفشهای جیر  ِپاشنه کوتاه ِ قهوه ای اش را به پا می کرد .لا به لای کارهایش دزدکی به ساعت هم نگاه می کرد .تا بالاخره می آمدند .گاهی با گل و شیرینی ، گاهی فقط گل و بعضی وقتها هم دست ِ خالی . گاهی تعداد زیاد ، گاهی هم خیلی کم . دخترک نه چایی می ریخت می برد نه قهوه یا هر چیز دیگر . مامان یا خاله اش همیشه اینکار را می کردند . او فقط توی آشپزخانه دلش به تاب تاب می افتاد تا صدایش کنند . و هر بار مثل بار ِ اول . دلشوره می گرفت و اضطراب .و وقتی صدایش می کردند ، یک نفس عمیق می کشید و بعد از خاله اش می پرسید خوبم ؟ و او می گفت آره خوبی .و قدم می گذاشت توی سالن و بلند با صدایی لرزان سلام می کرد و می نشست روی صندلی و نگاهش را می دوخت به فرش . تصمیم داشت یک روز بنشیند نقشه فرش را بکشد از بس که طرح پیچشهایش را دوست داشت، گلهایش را، آن همه ناز و ادایی را که این باغ  ِکوچک پهن شده وسط پذیرایی داشت ، نمی دانست کی اما به همین زودی ها . از بس که با طرحهایش هر چند وقت یکبار هر موقع که هر کس برای خواستگاری می آمد درد و دل کرده بود و با انگشت سبابه بر کف ِ دست عرق کرده اش کشیده بود .آنها شاهد همه احساسهایش بودند .فقط آنها می دانستند که چه دریای پر تلاطمی است وقتی روی آن صندلی لعنتی می نشیند و هی سرش را پائین می اندازد و خیره به گلها می شود .

و هر بار از خودش می پرسید بالاخره آخر ِقصه چه خواهد شد ؟ 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 22 تیر ماه سال 1387 ساعت 2:23 PM
انتظاری سخت
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo